شنبه 11 تیر 1401
خانه / آبشارها / کرمانِ جان

کرمانِ جان

مسیر قزوین به سمت کرمان ، همیشه برام جذابیت ویژه ای داره ؛ شاید به این دلیل که دارم به سمتی میرم که واسم خاطره ساز هست ؛ خاطره هایی شیرین و ناز . این بار با دوست خوبم ، حمیدرضا ، راهی کرمان میشیم . شب رو در ماشین و در نزدیکی رفسنجان میخوابیم ؛ بامدادان یک راه زیبا رو از سوی رفسنجان به سمت روستای تاریخی اودرج میریم تا از درخت کهن سال پسته ، بازدید داشته باشیم :

1 )) درخت کهن سال پسته 

در میانه های روستای اودرج با تابلویی در سمت راست که به کوچه ای میرسد ، درخت کهن سال پسته ، مشخص شده است ؛ این درخت در کنار گورستان روستا ، واقع شده و دور آن را با دیوارکی سنگی ، پوشانده اند . تنه ی درخت ، بسیار قطور و چندین شاخه است .

دوست و هم سفرم حمیدرضا

2 )) آرامگاه قاسم سلیمانی

به سوی کرمان به راه میافتیم ؛ در میانه ی راه و در کنار جاده ، آب میوه و کیک هم میخوریم که خیلی میچسبد . به کرمان که میرسیم به سمت گورستان بزرگ شهر میرویم تا از آرامگاه قاسم سلیمانی ، دیدن بکنیم . آرامگاه وی را به سادگی و با کمک مپ مکیتوان پیدا کرد . شلوغ است و به سختی میتوان به سنگ آرامگاه ، نزدیک شد .

3 )) گنبد و آرامگاه مشتاقیه

کمی زودتر به کنار ورودی مشتاقیه میرسیم ؛ پس صبر میکنیم تا ساعت 16 ، فرارسیده و نگهبان ، در را برای مان ، باز کند . از چند پله ، وارد حیاط که رو به روی ساختمان اصلی آرامگاه است ، میشویم ؛ حیاطی پردرخت ، زیبا و بزرگ . در حیاط ، آرامگاه های قدیمی و جدید چندی میبینیم که نشان از ارج و اهمیت این سازه در نزد مردم دارد .

میرزامحمد تربتی ( زاده ی 1171 هجری قمری در سپاهان ) با نام مشتاق علی شاه ، یکی از عرفای بزرگ ایران زمین است . مشتاق که فرزند میرزامهدی بوده است ، کودکی و نوجوانی خود را در زادگاهش ، سپاهان ، سپری کرد و سختی های بسیاری را در دوران کودکی ، تحمل نمود ؛ پس ترها چون صدای بسیارزیبایی داشت به آواز و آهنگ ، روی آورد و در زمینه ی نواختن ساز سه تار ، استاد شد . چنان که ابداع سیم چهارم سه تار را به وی ، نسبت میدهند که این سیم در سه تار به سیم مشتاق ، نامور است .

مشتاق ، پس از آشنایی با تصوف به قطب دراویش نعمت اللهی زمان خود ، سید شهید معصوم علی شاه ، ارادت میورزد و از مریدان وی میشود . در دوران جوانی به بیش تر شهرهای کشور و کشورهای هم سایه ، سفر میکند ، مراحل سیر و سلوک را پیموده و از سوی مراد خود به لقب مشتاق علی شاه ، نامور میگردد . در اواخر حکومت کریم خان زند ، سید معصوم علی شاه دکنی ، شماری از یاران خود را مأمور رسیدگی به کارهای دراویش نعمت اللهی در ایران نمود . در میان این مریدان ، مشتاق علی شاه ، مأمور طریقت رضویه ی نعمت اللهی در کرمان میشود . مشتاق در کرمان ماند و کارش ، رونق گرفت . البته بر پایه ی نقل رونق علی شاه در کتاب غرائب ، چنین برمیآید که مشتاق ، پس از پیوستن به طریقت نعمت اللهی ، سفری به مشهد داشته و پس از زیارت امام هشتم به قصد زیارت شاه نعمت الله ولی ، راهی کرمان میشود و پس از آن ، قصد سفر به آرامگاه امام سوم در کربلا داشته است که پیش از سفر به کربلا ، مدتی را در کرمان ، بنا بر دستور پیر خود ، سکنی میگزیند . در کرمان ، گروه بسیاری به مشتاق گرویده و مریدان بسیاری ، دیوانه وار ، گرد او میگردند . از جمله مریدان مشتاق علی شاه ، میرزامحمدتقی که پس تر ها ملقب به مظفرعلی شاه شد و میرزامحمدحسن از چهره های نامدار آن سرزمین و سیدمحمدصادق ، برادر حاکم کرمان ، ابوالحسن خان بوده اند . میرزامحمدتقی ملقب به مظفرعلی شاه ، کتاب شعری را نگاشت و با تخلص شعری مشتاق ، دیوان سروده های خود را به ارج پیر و مراد خود ، دیوان مشتاق نام گذاشت .

سرانجام متعصبین ، مقدمات صدور فتوای قتل مشتاق را توسط ملاعبدالله مجتهد کرمانی ، فراهم آوردند . عاقبت در نیم روز 27 ماه رمضان 1206 هجری قمری ، مشتاق علی شاه در حالی که روزه بود و پس از گزاردن نماز هم راه با گروهی از یارانش از مسجد جامع کرمان ، بیرون میرفت به فتوان ملاعبدالله ، پیشوای مسجد جامع کرمان ، توسط مردم ، سنگسار و کشته شد . یکی از مریدان ویژه ی وی نیز به نام درویش جعفر که آرامگاهش در کنار آرامگاه مشتاق است ، عاشقانه کوشش کرد که از یورش فزاینده ی مردم به مشتاق و برخورد سنگ و دشنه ی آن ها ، جلوگیری نماید ؛ اما جمعیت به او نیز رحم نکردند و درویش جعفر هم کشته شد .

آرامگاه مشتاق در فضائی زیبا و عاشقانه ، قرار گرفته است . بر سنگ آرامگاه وی ، شعر زیر نگاشته شده است که از میرزامحمدباقر متخلص به سمندر است :

رند مستی هم چو مشتاق علی شه / کس نشان ندهد که در گیتی عیان شد

دستگیر آمد ز پا افتادگان را / در طریقت رهنمای گم رهان شد

برد هر کو بهره ای از التفاتش / بهره ور از عشرت و عیش جهان شد

هر که آمد جبهه سای آستانش / جبهه سای آستانش آسمان شد

هر که را شد ذکر خیرش زیب خاطر / لاجرم فارغ ز فکر این و آن شد

می نپیندارد کسی اش از چه رائی / آن خدیو کشور معنی چنان شد

گشت چون فیض علی شه را مسخر / مفخر دوران از آن فخر زمان شد

بست با نور علی عقد اخوت / هم بدان شه هم رکاب و هم عنان شد

دید چون ننگ است عیشش بر زمانه / از شهادت کامیاب و کامران شد

قطره ای زان خون میدان شهادت / سوی جانان چون ز جان و دل روان شد

کرد تاریخش رقم کلک سمندر / قطره پویا سوی بحر بی کران شد

سنگ آرامگاه را با محفظه ای شیشه ای پوشانده اند .

بر سنگ مرمری که بر دیوار حیاط آرامگاه ، نصب شده ، چنین نگاشته اند :

ارادت و همت رادمردان کرمانی به تعمیر فضای صحن عالم ربانی حضرت مشتاق به وسیله ی آقای سیدمحمود مرتضوی شهردار کرمان در تاریخ دی ماه 1346 به امکانات زمان ، اقدام نمود . فروردین ماه 1347

سه گنبد زیبا هم بر فراز آرامگاه ، خودنمایی میکنند ؛ از راه پله به سوی گنبدها ، بالا میرویم و در کنارشان ، عکس میگیریم . نام دیگر این سازه به خاطر همین گنبدها ، سه گنبد شده است .

گستره ی کل سازه ، 24 هزار متر مربع است .

  4 )) دیدار با اروند و ارس حاجی زاده

میتوانم بگویم مهم ترین مقصد این سفر به استان پهناور کرمان ، دیدار با آقایان اروند و ارس حاجی زاده بود . داستان پر از ماجرا و غمبار این دو هم میهن را برای تان خواهم گفت . خودم ، حدود سال های پایانی دهه ی هشتاد با خانواده ی حاجی زاده ، آشنا شدم .

تا انتخابات سال 1388 ، من از طرفداران پر و پا قرص و البته بدون مطالعه و بدون شنیدن سخنان مخالفین جمهوری اسلامی بودم ؛ رخدادهای تلخ سال هشتاد و هشت ، برخورد عریان و خشونت بار حکومت با مخالفان و این که بدان ها ، اجازه ی سخن نداد و بسیاری از ایشان را به حبس و حصر کشاند و هم چنین باتونی که خود از یکی از سربازان یگان ویژه خوردم ؛ در حالی که من ، هنوز طرفدار رهبری و حکومت اسلامی بودم و فقط حرف داشتم که میخواستم بگویم ؛ فریاد داشتم که میخواستم بزنم ولی انتظار نداشتم از نظامی که مقدسش میدانستیم و در خانواده ی خودمان برای حفظش ، شهید و جانباز داده بودیم و از رهبری که دوستش میداشتیم ، چنان برخوردهای غیرمنصفانه ، ناعادلانه و ستمگرانه ای ببینم . ماجرای کهریزک ، مرا به سختی تکان داد ؛ وقتی دیدم حتی موسوی که یار غار خودشان بوده و از آرام ترین افراد حکومت ، اجازه ی سخن ندارد ، به اندیشه فرورفتم . با خود گفتم خدایا نکند تا کنون که عاشق خمینی و خامنه ای بوده ام ، اشتباه میکرده ام ؟ نکند برخی سخنان مخالفین در نقد نظام ، درست بوده باشد ؟ نکند وقتی میگفتند جنگ ، نباید پس از فتح خرم شهر ، ادامه می یافت ، من ، باید از آن ها ، استدلال و سند میخواستم و نباید لجوجانه عملکرد امامم ( خمینی ) را تایید مینمودم ؟ نکند قتل های زنجیره ای ، روایت ناشنیده ی دیگری دارد که من نخواسته ام آن را بشنوم ؟ و هزاران نکند دیگر ، ذهن مرا تکان میداد و به من ، تلنگر میزد … 

شوق جوانی ام به تاریخ معاصر ، مرا واداشت که خود به پژوهش و تتبع بپردازم . دوستانی بر راهم قرار گرفتند که زودتر از من ، بیدار شده بودند و مرا تشویق به پیگیری پژوهش مدارانه در مورد تاریخ انقلاب اسلامی کردند . تصمیم گرفتم بروم و سخنان مخالفین را بشنوم ( همان ها که سال ها ، فقط نادیده و ناشنیده محکوم شان کرده بودم و ناشناخته ازشان ، بدم میآمد ) کتاب های آن ها را خواندم ( همان کتاب هایی که به ما گفته بودند گم راه کننده هستند و ما هم چشم و گوش بسته ، این حرف را پذیرفته بودیم ) سایت های گوناگونی را خواندم و از آن سو ، سراغ موافقان و همان ها که سال ها ، پیروشان بودم هم رفتم و آن چه را که از مخالف شنیده بودم با آن ها در بوته ی نقد گذاشتم ؛ در میانه ی پژوهش هایم به قتل های زنجیره ای رسیدم . همان رخدادی که تا پیش از سال 88 ، چهره ی نظام را در آن ماجرا ، یک چهره ی مظلوم میدانستم و دامان مسؤولان و سران نظام را مبرا از هر خطائی . در ماجرای قتل های سیاسی و در جست و جوهای خود به چهره های گوناگونی از مقتولین برخوردم = داریوش و پروانه ی فروهر ؛ سیامک سنجری ؛ فاطمه قائم مقامی و ده ها نام و عکس دیگر . در میان این مقتولان پرشمار به عکسی از یک کودک برخوردم = باورنکردنی بود ؛ جنازه ای خونین ولی چهره ای زیبا = او ، کارون حاجی زاده بود . چه نام جذابی . فرزند حمید بود . نویسنده ای که معلمی میکرد و به خاطر مخالفت با دیکتاتوری پس از انقلاب از معلمی ، اخراج و به شهری دورافتاده ، تبعید شد . ولی باور وقوع چنین قتلی ( قتل یک کودک 9 ساله ) در نظامی که دوستش داشتم برایم سخت بود . تصمیم گرفتم روی موضوع قتل های زنجیره ای به صورتی ویژه تر ، کار کنم . در آغاز آرامگاه های بسیاری از مقتولین را یافتم تا درستی مرگ آنان برایم ، آشکار شود ( به یاد دارم که سه شب در کنار ورودی بهشت زهرای تهران در ماشینم خوابیدم ) برای یافتن آرامگاه کارون حاجی زاده به مشکل برخوردم ؛ هیچ کجا نتوانستم پیدایش بکنم ؛ پیش خود اندیشیدم که یعنی ماجرا ، دروغ و یک اتهام است ؟؟

به اینستاگرام ، مراجعه کردم و خوش بختانه توانستم بانو فرخنده ی حاجی زاده را که عمه ی کارون و خود از نویسندگان خوش نام هست ،  بیابم و از او ، نشانی آرامگاه کارون را جویا میشوم = استان کرمان ؛ شهرستان بافت ؛ گورستان شهر بزنجان . از بانو حاجی زاده ، وقت دیدار میخواهم و وی پس از مدتی ( شاید برای شناخت و اعتماد بیش تر ) مرا به حضور میپذیرد . از کیفیت قتنل کارون میپرسم و او ، ماجرا را کامل برایم توضیح میدهد . پس از مدتی ، اروند و ارس را هم در اینستاگرام ، پیدا میکنم و از اروند هم از راه پیام های اینستاگرامی ، درباره ی ماجرای قتل کارون میپرسم . از اروند هم میخواهم که وقت دیداری به من دهد ؛ ولی چون راه ، دور است ، این دیدار ، کمی با تاخیر در کرمان ، انجام میشود . همه ی این دیدارهای حضوری با فرخنده ، ارس و اروند حاجی زاده و گفت و گو با تنی چند از اهالی بزنجان و هم چنین دست خالی موافقان حکومت در ارائه ی پاسخ های مستدل و منطقی و مطالعات گسترده ی خودم در این باره ، مرا به قتل کارون و حمید حاجی زاده با برنامه ی حکومتی ، مطمئن نمود .

شب سی و یکم شهریور 1377 ، گروهی احتمالا با همراهی یک آشنا به خانه ی حمید حاجی زاده واقع در محله ی گل دشت کرمان میروند . از شواهد به نظر میرسد که حمید ، منتظر آن ها بوده تا از آن ها به عنوان مهمان ، پذیرایی نماید . به روایت فرخنده و اروند ، ظرف چایی و پذیرایی در اتاق ، دیده میشد . 

از قضا در آن شب ، اروند و ارس که به ترتیب 16 و 14 ساله بوده اند به قصد شرکت در مراسم عروسی یکی از بستگان خود به بزنجان میروند . مادر خانواده نیز که به تازگی پذیرای گروهی از مهمانان دیگر خود بوده ، پس از بدرقه ی آن ها در اتاقی دیگر که در گوشه ای دورتر از اتاق حمید ، قرار داشته از فرط خستگی به خواب میرود . مهمانان حمید از راه میرسند ؛ چه کسانی ؟ معلوم نیست ؛ با او ، چه میگویند هم معلوم نیست … آن چه معلوم است از زمانی است که ارس و اروند از عروسی به خانه برمیگردند . هر چه بر در میکوبند ، کسی ، در را باز نمیکند ؛ به ناچار اروند از دیوار ، بالا رفته ، وارد خانه میشود و در را برای ارس ، باز میکند . اروند به سمت اتاق پدر ( حمید ) میرود و با جنازه ی خونین پدر و کارون ، رو به رو میشود که با چندین ضربه ی چاقو از پای درآمده و پیکر خونین شان بر زمین افتاده است . در نتیجه از اتاق ، فریادزنان بیرون آمده و کمک میخواهد . مادر را با پارچه ای آغشته به ماده ای ، بی هوش کرده اند . وقتی که پلیس میآید به اروند میگویند هر دوی شان درگذشته اند و این جاست که اروند ، متوجه قتل کارون هم میشود . 

گویا کارون وقتی صدای درگیری میهمانان با پدرش را میشنود برای کمک به اتاق پدر میآید ؛ پس قاتلان به ناچار او را هم با ضرباتی چند ….تا کسی ، شناخته نشود . از خونین بودن شیر آب داخل حیاط ، مشخص است که قاتلان با خیالی آسوده ، دست های خونین خود را شسته و سپس از خانه رفته اند . حتی پیراهن خونین خود را با پیراهن اروند که در خانه بوده ، عوض کرده و پیراهن خونین را جا گذاشته بودند ….

پیگیری خانواده ی حاجی زاده تا همینک برای شناخت و کشف قاتلان به هیچ نتیجه ای نرسیده و حتی به آن ها ، گفته شده است :

(( شما ، قاتلان را میشناسید و میدانید که کاری از دست ما برنمیآید . ))

شعرهای حمید حاجی زاده ، فریادی هستند علیه ستم و علیه ستمگران ؛ علیه دیکتاتوری ؛ علیه نقض آزادی ؛ علیه دشمنان ازادی …

پاس ما مردم ازاده بدارید که ما / تاج برداشته ایم از سر افسرشکنان

اروند به گرمی ، ما را میپذیرد ؛ با او به کافه و بازار میرویم . پالوده ی کرمانی میخوریم ؛ در کافه ای دیگر ، باز هم نوشیدنی مینوشیم . حتی اروند با سخاوت و بزرگواری تمام برای ما ، کلی سوغاتی های کرمان را میخرد و در میهمان نوازی ، سنگ تمام میگذارد . با هم به مغازه ی زیبای کفش فروشی ارس میرویم و با او هم عکس میگیریم . ارس ، آفرودر و اهل سفر هست . پس از چند ساعتی که با هم هستیم و حرف های اروند و ارس را میشنویم ، آن ها را به خدا سپرده و از یک دیگر ، جدا میشویم .

5 )) آبشار کشیت

وقتی که راه را به سمت آبشار کشیت میروید از پهنه ی گسترده ی بیابان زیبایی به نام لوت ، باید گذر بکنید ؛ آن اندازه همه جا و همه چیز ، خشک است که باورتان نمیشود جلوترها ، آبشاری را خواهید دید .

آبشار کشیت در محدوده ی جغرافیایی شهرستان گلباف ، قرار گرفته است که برای دسترسی بدان ، باید راهی طولانی را از کرمان و از درون بافت بیابانی لوت ، پشت سر بگذارید . راهی که همه اش ، زیبایی و هیجان است . پرپیج و خم و کم گذر . در میانه های راه از روستاهایی که با نخلستان هایی انبوه ، پوشانده شده اند ، خواهید گذشت . از یکی از روستاها ، بنزین میخریم . این گونه راه ها را بسیار میپسندم و دوست دارم . راه آبشار با تابلوهایی ، مشخص شده است و هرگز گم نخواهید شد . بر بالای دره ای بزرگ که رودخانه درون آن ، روان است ، خودروها را نگه داشته و یک سراشیبی تند را به سوی رودخانه ، پایین میرویم . آبشار ، کم کم مشخص میشود . آبشار کشیت ، حوضچه ی بزرگی را در پایین خود ، فراهم آورده که جای مناسب و دلچسبی است برای شنا کردن و آب تنی .

 

 

درباره ی علیرضا هاشمی

اشکان هاشمی هستم ملقّب به مرد همیشه در سفر ؛ زاده ی 6 اردیبهشت 1362 ؛ دل داده ی ایران و تاریخ و طبیعت بی مانندش . سفر رو به صورت رسمی و ثبت شده از 14 اردیبهشت 1385 با سفری دلچسب به استان آذرآبادگان باختری ، آغاز کردم

مطلب پیشنهادی

خیابان خامنه ای

یکی از کسانی که بر خلاف سنت ایرانی ، در حالی که هنوز زنده هست …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.