شنبه 13 آذر 1400
خانه / استان ها / قزوین / دیدار با کودکان استثنائی

دیدار با کودکان استثنائی

     تابلوی مرکز

به نام خداوندگار زیبایی

دیدار با کودکان استثنائی

27 بهمن 1391

گردشگران : دو نفر ( علی رضا هاشمی و احسان حلّاجان  )

  چه سخت است که کودک باشی و نتوانی بازی کنی ، نتوانی بدوی ، نتوانی شیطنت کنی و نتوانی کودکی کنی ! چه سخت است که نابینا به دنیا بیایی و نتوانی زیبایی های دنیا را ببینی و در حالی که فقط 4 سال سن داری بر تخت آسایشگاه ، ساکن و بی حرکت ، دراز بکشی ! و چه سخت است که تا 7 سالگی ، میدویدی ، بازی می کردی ، شیطنت می کردی و ناگهان بر اثر غفلت و در کمال بی گناهی برای تمام عمر ، ناتوان ذهنی می شوی و راهی آسایشگاهی دربسته با پنجره هایی آهنین که حقّ خروج از آن را نداری مگر در زمان هایی محدود و خاص .

  بازدید از کودکان استثنائی زیر 14 سال ، اگرچه تجربه ای فوق العاده احساس برانگیز و ناراحت کننده بود ولی برای بچه های معصومی که معنای محبّت و عشق را می فهمیدند و بسیار طبیعی و دلنواز به تو ، لبخند می زدند و خوش حال بودند که تو آمده ای تا حتّی برای لحظاتی اندک ، تنهایی ناتمام شان را پر کنی ، بسیار شیرین بود .

  مرکز توانبخشی 72 تن در بولوار ابوترابی ، واقع شده که توانستم پس از نامه نگاری های متعدّد ، به هم راهی احسان ، دوست خوبم و با دستانی پر از هدیّه و عاطفه ، از آن جا ، بازدید نمایم . در این مرکز ، 39 کودک عقب مانده ی زیر 14 سال در سالنی که طلیعه ، نام دارد ، نگه داری می شوند در سه اتاق نه چندان بزرگ با پنجره و درهایی که به ناچار با میله ، بسته شده و بر آن ها ، قفل زده شده است . متأسّفانه ، فضای حاکم بر محیط ، بسیار غم افزا بود . در لحظه ی ورود به اتاق نخست با دخترکی 5 ساله ، رو به رو می شویم که با مهربانی و عشق به سمت مان می آید و با زبان شیرین کودکانه به من می گوید : سلام عمو ! دخترکی که اگرچه مشکل معلولیّت ذهنی ندارد ولی به علّت آن که بدون سرپرست است ، به این مرکز ، آورده شده و در آن جا ، نگه داری می شود . در اتاق نخست با بچه هایی معصوم ، رو به رو می شویم که عموماً به جز چند حرکت بسیار بسیار مختصر ، قادر به انجام هیچ کاری نیستند و بر روی تخت ها ، دراز کشیده اند و به گفته ی خانمی که مسؤول آن ها بود ، در انتظار مرگ زودرس خویش هستند . بچه هایی که با دیدن صحنه ی بازی و شادی بچه ها در تلویزیون مرکز ، خیره ی آن تصاویر شده اند و شاید باورشان نمی شود که آن ها ، قادر به انجام آن حرکات نیستند . تعدادی از هدایائی را که تهیّه کرده ایم به آن ها می دهیم . در این اتاق با صحنه هایی ، برخورد کردم که هیچ گاه فراموش شان نمی کنم ؛ نه این که نخواهم فراموش بکنم بلکه نمی توانم : آیا می توان دخترک 4 ساله ی نابینایی را که دارای معلولیّت ذهنی نیز هست و نمی تواند هیچ حرکتی بکند و فقط بر روی تخت کوچک خود ، افتاده ، فراموش کرد ؟

  در اتاق دوم با دخترکان عقب مانده ی ذهنی ، دیدار می کنیم ؛ چه مهربانند و ساده ! کمی با آن ها ، بازی می کنیم ، برای مان نقّاشی می کشند و ما هم برای شان نقّاشی می کشیم .

  در اتاق سوم با پسرک های ناتوان ذهنی ، ملاقات می کنیم : یکی از آن ها ، همین که مرا می بیند به آغوشم می پرد و چند دقیقه ، ساکت و بی حرکت در آغوشم می نشیند . حسّ تشنگی او به محبّت نداشته ی سال ها را کاملاً درک می کنم . پسر بزرگ تری که در این اتاق است در سنّ 7 سالگی در حالی که از مدرسه ، برمیگشته است بر اثر تصادفی شدید ، دچار سانحه شده و مبتلا به عقب ماندگی ذهنی می شود : پسری زیباروی است که دقیقاً ، آن تصادف شوم را به خاطر دارد ولی به سختی و با لکنت بسیار ، برای ما ، تعریف می کند . در دفتر خاطراتم ، « بابا ، آب داد » را می نویسد و من ، حس می کنم که چه افسوسی می خورد که چرا دیگر نتوانست بیش تر از این جمله را یاد بگیرد ؟

  به گفته ی سرپرست بچه ها ، کلاس های آموزشی متعدّدی مانند سفالگری و نقّاشی برای بچه ها ، برگزار می شود . متأسّفانه ، عکّاسی از داخل مجموعه و با بچه ها ، ممنوع است .

  قدر سلامتی مان را بدانیم و سعی کنیم با سرزدن های هر از چند گاهی ، این کودکان تشنه ی محبّت را تا حدودی ، سیراب کنیم .

درباره ی علیرضا هاشمی

اشکان هاشمی هستم ملقّب به مرد همیشه در سفر ؛ زاده ی 6 اردیبهشت 1362 ؛ دل داده ی ایران و تاریخ و طبیعت بی مانندش . سفر رو به صورت رسمی و ثبت شده از 14 اردیبهشت 1385 با سفری دلچسب به استان آذرآبادگان باختری ، آغاز کردم

مطلب پیشنهادی

شوشتر ( برج کلاه فرنگی و دژ سلاسل )

در کناره ای زیبا از کارون خروشان ، برج کلاه فرنگی شوشتر را میتوان دید …

3 دیدگاه

  1. سلام علی رضا جان
    سلام دوست عزیز و خوبم
    واقعا لذت بردم از خوندن مطلبت
    امیدوارم همینطور که دل این بچه ها رو شاد کردی در روزی که همه دل ها نگران و پریشان است خداوند دلتو شاد کنه
    موفق باشی هم میهن عزیز و ارجمندم

  2. یکی از سفرهای متفاوت من بود.
    من و علیرضا حس غریبی بعد از این سفر داشتیم ولی قرار گذاشتیم که باز هم حتما” به این مرکز سر بزنیم.
    هرگز آن جمله سرپرست بچه ها رو فراموش نمیکنم که درباره آن کودک نابینا 4ساله گفت که “او حتی به 5 سال هم نمیرسد!” جمله ای که بسیار غم انگیز بود.
    خوشحالم که به این سفر رفتم .

  3. ای وای
    ای وای
    ای وای
    جیگر آدم میسوزه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.