سه شنبه , آبان ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / بوستان ها / بوستان شهدا

بوستان شهدا

به نام خداوندگار زیبایی

بازدید از بوستان شهدا

22 دی 1391

گردشگر : یک نفر ( علی رضا هاشمی  )

تابلوی بوستان

  امروز ، روز خوبی را در تنهایی عاشقانه و عارفانه ی خودم در یک بوستان زیبا و مصفّا به نام شهدا در حدّ فاصل خیابان های حیدری و شهید فیّاض بخش خواهم گذراند .

  ساعت ده صبح از خانه ، بیرون می روم و یک ربع بعد در بوستان شهدا هستم . خودرو را در خیابان شهید فیّاض بخش ، پارک می کنم و وارد بوستان می شوم . این بوستان در سال 1358 ، احداث شده و مساحت آن ، 3 هکتار می باشد و دارای امکانات زیر است :

  1 ) کتاب خانه ی شهدا که در روزهای غیرتعطیل ، باز است و در سال 1360 ، تأسیس شده است .

کتاب خانه ی شهدا

  2 ) زمین بازی لاله با امکانات ورزش های بسکتبال ، والیبال و فوتبال

  3 ) دست شویی های مردانه و زنانه

  4 ) آب نوشی

  5 ) میزهای پینگ پونگ

  6 ) صندلی های ساده

  7 ) زمین بازی کودکان زیر 12 سال

  8 ) وسایل متعدّد بدن سازی

  9 ) زورخانه ی سیّدکریم که به گفته ی مغازه دار نزدیک بوستان ، آدینه ها از ساعت 8 صبح تا 14 و روزهای دیگر از ساعت 20 تا 24 ، دائر می باشد ولی چون امروز ، مصادف با سال روز رحلت پیامبر اسلام است ، تعطیل می باشد . این زورخانه در سال 1388 ، بنا نهاده شده است .

زورخانه ی سیّدکریم

  پس از گشت کامل در بوستان ، یکی از صندلی های بوستان را انتخاب می کنم تا مکانی شود برای مطالعه ی کتابی که به هم راه آورده ام . آن قدر در هوای سوزناک ، گرم خواندن کتاب می شوم که ناگهان می بینم ساعت 12 است . اگرچه ، قصد داشتم تا ساعت 18 در بوستان بمانم ولی سوز و سرمای هوا ، واقعاً دردناک است و بهتر می بینم که به خانه برگردم . آماده برای برگشت می شوم که ناگهان با حضور غیرمنتظره ی مرجان ، زینب و میرحسین ، رو به رو می شوم .

مرجان ، زینب و میرحسین

  حضور آن ها ، طبیعتاً ، گرمای این بازدید را بیش تر می کند . ناباورانه به سمت وسایل بازی و بدن سازی ، حرکت می کنیم و مشغول بازی با آن ها می شویم . بدن مان ، حسابی گرم می شود . ساعت 14 برای صرف ناهار به کبابی نزدیک بوستان می رویم .

بر روی یکی از وسایل بدن سازی

نمایی از بوستان

درباره ی علیرضا هاشمی

علی رضا هاشمی هستم ملقّب به مرد همیشه در سفر ؛ زاده ی 6 اردیبهشت 1362 ؛ دل داده ی ایران و تاریخ و طبیعت بی مانندش . سفر رو به صورت رسمی و ثبت شده از 14 اردیبهشت 1385 با سفری دلچسب به استان آذرآبادگان باختری ، آغاز کردم

مطلب پیشنهادی

رودی و سنگ نوشته ای

آذربایجان ؛ آذرآبادگان یا آتروپاتکان . هر چه بنامیمش ، فرقی نمیکند . سرزمینی است …

۳ دیدگاه

  1. سلام
    یاد دوران کودکیم افتادم. دور تا دور بوستان نرده بود زمینش شن با سنگای درشت بود که جمع میکردیم باشون یک قل دو قل بازی میکردیم روبروی درب ورودیش ی پلکان هرمی بود که وقتی میرفتیم بالاش و ازون بالا به اطراف نگاه میکردیم کلی ذوق میکردیم به این خیال که قله فبح کردیم. ی دالان مارپیچ هم نزدیکای کتابخونه بود که اونقد پیچ در پیچ بود که من سر گیجه میگرفتم گاهی هم میترسیدم نکنه برم توش گم شم کسی پیدام نکنه ههههه امان از بچگی

  2. خوب شد دوستان بودن مگر نه مرد همیشه در سفرمون از سوز سرما قندیل میبست

  3. هاشمی و میرحسین در بوستان شهدا؟!!
    شما فتنه گرا از شهدا خجالت نمیکیشد میرید پارکشون!!!!
    ..
    ولی جدای شوخی اولین باره که میشنوم به جز مهندس کسی اسمش میرحسین باشه.
    وبلاگ پیچیده ای دارید. کلی توضیحاتش رو خوندم تا فهمیدم یعنی چی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.